close
تبلیغات در اینترنت

نامۀ یک هوادار فعال فرقۀ رجوی در دفاع از آقای رضا جبلی

من زهرا معینی ، خواهان یک مناظره ای تلویزیونی رودررو و مستقیم با ریئس جمهورمادالعمر و(مسئول شورای ملی مقاومت) هستم
صدای زنان - امروز : دوشنبه 25 تیر 1397
تبلیغات در سایت

مترجم سایت

۲
۱
basn

نامۀ یک هوادار فعال فرقۀ رجوی در دفاع از آقای رضا جبلی

نامۀ یک هوادار فعال فرقۀ رجوی در دفاع از آقای رضا جبلی

 

در برنامۀ «پرونده» سیمای آزادی گفته شده رضا از کانادا فرار کرده و به آمریکا آمده و سازمان را فریب داده است!... این یک دروغ محض است. همۀ هواداران در کانادا می‌دانند که رضا از کانادا آمده بود و گرفتن پناهندگی هم توسط قسمت قانونی سازمان و در آنزمان توسط بهروز دنبال میشد و وکیل هم توسط سازمان گرفته شد.

 

آقای غلامرضا صادقی جبلی در موزۀ شهدا در قرارگاه اشرف

من از صدای کتک خوردنش و اینکه پاسدارها می‌گفتند ورزش ممنوع است حدس زدم که رضاست و بعد ها هم توسط مورس مطمئن شدم که درست حدس زدم...  معلوم شد که از گوهردشت به دلیل شدت زخمهای شکنجه و عفونت زخمهایش و احتمال از دست دادن کلیه اش برای معالجه به بهداری اوین منتقل و بعد از حدود بیست روز هم به سالن شش منتقل شد.

 

رضا بعد از مدتی توسط بچه‌های تواب شناسایی شد و در هواخوری سالن شش توسط پاسدار محمد صادقی کتک خورد و همه پاسدارها وی را سگ منافق اصفهانی صدا می‌کردند.

پیوند رهایی: به دنبال دروغهای گوبلزی محض و لجن پراکنی به غایت رذیلانۀ اخیر فرقۀ رجوی در سلسله «پرونده» سازیهای مسخره و مبتذل تلویزیون فرقه علیه آقای غلامرضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) و مقیم اروپا، یکی از هواداران فعال سازمان در آمریکا که در زندانهای رژیم هم بند آقای جبلی بوده طی نامه ای به «پیوند رهایی» ضمن بیان خاطراتی از زندان و شرح مقاومتها و ایستادگی های آقای جبلی در برابر پاسداران و دژخیمان زندان به افشای دروغها و یاوه های به غایت رذیلانۀ «پرونده» نویس فرقۀ رجوی پرداخته است که ذیلا متن نامه را ملاحظه می کنید:

با سلام

 مدتی پیش یکی از هواداران لینکی از برنامۀ سیمای آزادی و برنامۀ پرونده در رابطه با رضا جبلی برایم ارسال کرد که به شدت ناراحت و متأثر شدم از اینهمه ناجوانمردی و دروغ، چرا که رضا به شهادت تمامی بچه‌های کانادا و آمریکا از بهترین ها بود. من با او در زندان قزل حصار بودم و بعد هم با هم به گوهردشت منتقل شدیم.

راستش بلافاصله بعد از دیدن برنامه در حالی که بشدت ناراحت بودم این مقاله را نوشتم ولی ارسال نکردم تا بعد از گردهمایی سازمان در پاریس و حضور آقای فیصل که هنوز هم گیج هستم که چرا ایشان  بایستی دعوت شود آنرا به روز کردم. از آنجاییکه هنوز به عنوان هوادار در روابط سازمان هستم از نوشتن نام اصلی‌ام معذور می باشم.

سال 60 در زندان قزل حصار برای اولین بار رضا را در گوشۀ هواخوری بند در حال ورزش رزمیدیدم و در اولین نگاه جدیتش هنگام ورزش برایم برجسته بود و بعد توسط یکی از هم سلولیهایش معرفی و در عرض چند روز شدیداً با هم چفت شدیم.

رضا با چند نفر از دوستانش که سرباز بودند در سلول 20 خیلی زود به چهره‌های تاثیرگذار بند تبدیل شدند فکر کنم دکتر ملکی هم در سلول آنها بود ولی مطمئن نیستم.

روابط تشکیلاتی و رد و بدل کردن اخبار و دفترچۀ دستنویس مجاهد هم توسط نفرات قابل اعتماد هر سلول انجام می‌شد که رابط من هم رضا بود و نشریۀ دستنویس مجاهد را به او می‌دادم.

در زمانیکه که حاج داوود برای حج به مکه رفته بود فعالیتهای تشکیلاتی به اوج خود رسیده بود و رضا هم طبق معمول هر روز در گوشه هواخوری و حالا با تعدادی از بچه ها ورزش می کردند.

حدود شش سلول اول بند از هر دو طرف بچه‌هایی صغری (دارای صغرسن یا زیر سن قانونی) بودند که اتفاقاً با بچه‌های سرباز سلول 20 خیلی چفت بودند و از جمله کوچکترین آنها که 14 ساله بود و از بردن نامش خودداری می کنم توسط مسئول بند که فرد کثیفی به نام میرزایی بود مورد آزار جنسی قرار می گرفت. نامبرده بر سر بچه‌های تواب  صغری دیگر هم این بلا را می آورد.

یک روز موقع هواخوری میرزایی سعی داشت که آن نفر کوچکترین صغری بند را با زور به داخل بند ببرد که آن صغری شیر آب را گرفته بود و کمک می‌خواست ولی هیچ‌کس در بین ما نبود که جرأت درگیر شدن با وی را داشته باشد (چون بچه ها می‌گفتند او پاسدار بوده و به دلیل سرقت زندانی شده است).

در این موقع یکی از بچه ها رضا را صدا کرد، واقعاً صحنه ای بود که هرگز من لااقل فراموش نکردم و هرگز هم نخواهم کرد و حتماً بقیه بچه هایی هم که آنجا بودند هم فراموش نمی‌کنند.

رضا با جدیت و با صدای بلند گفت: «مردک دستت را ول کن... تا دستت را خرد نکردم دستت را بکش» و میرزایی را با کتک از بند بیرون کرد. واقعا فرار او از بند لحظۀ پرشوری بود و همۀ بچه‌ها در آن لحظه به این مجاهد بی باک و شیردل افتخار کردند در حالی که می‌دانستیم این آخر ماجرا نیست و به زودی زیر هشت خواهد رفت که همینطور هم شد و بعد از چند دقیقه صدایش کردند ولی از آنجاییکه داوود رحمانی نبود با خوردن کتک برگشت.

یک روز پاسداران همه بند را گفتند بیاییم وسط بند بنشینیم و بعد از مدتی حاج داوود با حدود 6 یا 7 تن از پاسدارانش آمد و شروع کرد به اینکه: «من نبودم... شنیدم ورزش میلیشیا بر جا بوده و داشتید آماده می شدید تا مسعود رجوی از بیرون و شما هم از داخل کارا تمام کنید... کجا است این فرمانده میلیشیای بند سگ اصفهانی؟»!... اینجا رضا بلند شد و با اون شلوار کردیش و با وقار و مثل همیشه نترس از ته سالن با گرفتن دست بچه و در حالیکه زیر لب می گفت: به امید پیروزی، حرکت کرد تا رسید پیش حاج داوود. حاجی اولین مشت را خودش به رضا زد ولی ما همه می دونستیم رضا شکمش عین بتن است و حاجی هم متوجه شد و این لحظه بسیار شورانگیز بود که رضا در جواب حاج داوود که پرسید یعنی دردت نیامد؟ که رضا گفت از چی؟!  وای... برای من انگار همین دیروز بود.

بعد، حاجی داوود که حسابی خیط شده بود رو به پاسدارها کرد و گفت بزنیدش که آنها در جا با مشت و پوتین به جان رضا افتادند. رضا هنوز سر پا بود و فقط جلو صورتش را گرفته بود تا اینکه خون آلود از بند بیرونش بردند.

بعد از رضا نوبت حدود 25 نفر و منجمله خودم رسید که بعد از کتک خوردن، همگی را به اتفاق بچه‌های تصفیه شده بند ها با یک کامیون دربسته که اگر چند دقیقه دیرتر در را باز کرده بودند همگی مرده بودیم به زندان گوهردشت کرج منتقل کردند.

حدود 70 نفر بودیم. رادیو مجاهد هم اعلام کرد که رژیم 70 تن از مجاهدین را به نقطه‌ای نامعلوم منتقل کرده، چون ما اولین سری زندانیان گوهردشت بودیم.

رضا 2 سال در انفرادی گوهردشت بود و با هم در یک قسمت بودیم. البته من از صدای کتک خوردنش و اینکه پاسدارها می‌گفتند ورزش ممنوع است حدس زدم که رضاست و بعد ها هم توسط مورس مطمئن شدم که درست حدس زدم البته من شش ماه بیشتر آنجا نبودم و بعد برای بازجویی به اوین منتقل شدم و سال 63 دوباره رضا را در اوین دیدم و معلوم شد که از گوهردشت به دلیل شدت زخمهای شکنجه و عفونت زخمهایش و احتمال از دست دادن کلیه اش برای معالجه به بهداری اوین منتقل و بعد از حدود بیست روز هم به سالن شش منتقل شد.

بعد از مدتی توسط بچه‌های تواب شناسایی شد و در هواخوری سالن شش توسط پاسدار محمد صادقی کتک خورد و همه پاسدارها وی را سگ منافق اصفهانی صدا می‌کردند.

از آنجاییکه به تعبیر پاسدار محمد صادقی رضا یک «فسیل شده منافق» بود به سالن 2 منتقل شد. چند تن از بچه هاییکه از سالن 2 به سالن شش آمده بودند می گفتند در سالن 2 هیچکس با رضا صحبت نمی‌کند چون معمولا بچه‌های منفعل یا تواب آنجا بودند و موقع هر وعدۀ غذایی که قبل از آن دعای شکر خوانده می‌شد همگی با مشت گره کرده رو به رضا شعار  مرگ بر منافق می دادند.

رضا به 4 سال زندان محکوم شده بود که بدلیل رد درخواست مصاحبۀ تلویزیونی که در آن زمان برای آزاد شدن مرسوم بود حدود 1 سال هم اضافه در زندان ماند و حاضر به مصاحبه نشد و به قول بچه ها ملی کشی کرد.

اگر رضا در زندان بریده بود همۀ بچه هایی که با وی طی سالیان در تشکیلات داخل زندان فعالیت داشتند از جمله خود من برای بازجویی مجدد فرا خوانده می شدیم و من تا به الان حتی یک مورد هم نشنیده ام. حتی می دانم رضا در قزل حصار که با هم بودیم توسط یکی از مسئولین بخش دانشجویی مجاهدین که در سلول 20 با هم بودند مورد آموزش ایدئولوژیکی قرار گرفت و یکی از بچه های دیگر هم سرودهای سازمان را با وی کار می کرد و بعد ها که یکی از بچه های مسئول تشکیلات برید و گفت به رضا آموزشهای قرآن مسعود را منتقل می کرده رضا قبول نمی کرده و تماما انکار می کرده که با وی رابطه داشته است.

این مشاهدات من بعنوان یک همرزم رضا جبلی در آن سالهاست و در آمریکا هم که قبل از رفتن به عراق او را دیدم هیچ فرقی نکرده بود و تعداد زیادی از همرزمان سابقش در آمریکا و  کانادا همین الآن هم هستند که هر گز یک کلمه از مواردی که در برنامه «پرونده» سیمای آزادی عنوان شده را قبول ندارند و اصولاً اگر کسی در بین توابین وجود داشت که به این شکل فریاد بزند که سرباز امام خمینی است! و افتخار می‌کرد تیرخلاص بزند! همه زندانیان از آن آگاه بودندو این بسیار ناجوانمردانه و غیر انسانیست که یک زندانی مقاوم را به دلیل اینکه اکنون از سازمان جدا شده و دیگر با ما نیست بخواهیم به این شکل خراب کنیم و این بیشتر خراب کردن سازمان است تا رضا.

نکته دوم اینکه در برنامۀ «پرونده» سیمای آزادی گفته شده رضا از کانادا فرار کرده و به آمریکا آمده و سازمان را فریب داده است!... این یک دروغ محض است. همۀ هواداران در کانادا می‌دانند که رضا از کانادا آمده بود و گرفتن پناهندگی هم توسط قسمت قانونی سازمان و در آنزمان توسط بهروز دنبال میشد و وکیل هم توسط سازمان گرفته شده و دستمزدش پرداخت شده بود. در اینجا برای لو نرفتن هویتم فعلاً بیشتر توضیح نمی‌دهم ولی به اندازۀ کافی شواهد برای اثبات وجود دارد که در صورت ضرورت و درخواست خود رضا برایش ارسال می‌کنم.

نکته سوم این است که رضا از زمانیکه به آمریکا آمد نفر حفاظت تمامی مسئولین و سوژه های سازمان بود که به آمریکا می آمدند مانند دکتر صالح رجوی (برادر مسعود رجوی) و برادر حبیب (محسن رضائی) وو... و او حتی تنها کسی بود که به پایگاه امن سازمان تردد داشت و همه می‌دانیم که سازمان در رابطه با حفاظت با کسی شوخی ندارد و اتفاقاً در برنامۀ مرحوم مرضیه در انگلیس که سازمان همه را بسیج کرد و همه از آمریکا و کانادا هم رفتیم، از فرانسه گفته بودند رضا در لوس آنجلس بماند چون خواهر زهرا مریخی برای مأموریتی در آن موقع قرار بود بیاید آنجا و رضا انقدر  بایستی مورد اطمینان می بود که  با یک سوژه خواهر تنها باشد، در صورتی که چند تن از مجاهدین از عراق آمده هم آنجا بودند. همچنین  خواهر گلناز جواهری هم آنجا با رضا ماند.

نکته چهارم اینکه تعداد زیادی از همرزمان رضا در حال حاضر هم در لیبرتی و هم در فرانسه و آمریکا و کانادا حضور دارند پس چرا هیچکدام از آن‌ها حرفی نزده اند و تنها از مرحوم مسعود آقایی نقل قول کرده اند که طبعا نمی تواند از خودش دفاع کند. البته اگر الان چیزی بگویند که دیگر واقعاً مسخره است ولی اطمینان دارم آن‌ها حاضر به انجام چنین عمل شنیعی نشده‌اند چرا که فردا نوبت خودشان خواهد بود.

در پایان از اینکه مواردی را به روشنی بیان نکردم معذرت خواهی می‌کنم چون بعد از سی و اندی سال هواداری حق بدهید کمی سخت است البته ممکن بود اگر من هم عراق رفته بودم اکنون طور دیگری بودم. به قول یکی از بچه هاییکه سالها پیش جدا شد و رفت دنبال زندگیش: همه بچه‌های فاز سیاسی بایستی به عراق بروند تا واقعیتها را درک کنند. شاید اکنون موقع آن است که به حرف بچه‌هایی که با تمام وجود و صداقت کامل سالهای جوانی و زندگیشان را در راه مبارزه برای آزادی مردم فدا کردند و اکنون مورد ناجوانمردانه ترین تهمت ها قرار میگیرند گوش کنیم.

باید اقرار کنم اگر رضا را خودم از نزدیک نمی شناختم به احتمال زیاد هر چند با شک وتردید ولی حرف سازمان را می پذیرفتم و برایم سند بود. البته من در عراق نبودم و نمی‌دانم رضا آنجا چطوری بوده ولی بچه‌ها می‌گویند آنجا هم یکی از با دیسپلین ترین ها بود و با شناختی که از او دارم من هم فکر میکنم با ایمان و اعتقادی که در وی بود کمتر از آن از او انتظار نمی رفت.

با تشکر

ف خ از آمریکا

17 ژوئیه 2016

27 تیر 1395

نوشتن دیدگاه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تمام حقوق ترجمه قالب برای rr محفوظ است.