close
تبلیغات در اینترنت

مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت هشتم + آقای ابراهیم خدابنده اوج مسئله داری در فرقه ر

من زهرا معینی ، خواهان یک مناظره ای تلویزیونی رودررو و مستقیم با ریئس جمهورمادالعمر و(مسئول شورای ملی مقاومت) هستم
صدای زنان - امروز : یکشنبه 28 مرداد 1397
تبلیغات در سایت

مترجم سایت

۲
۱
basn

مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت هشتم + آقای ابراهیم خدابنده اوج مسئله داری در فرقه ر

مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت هشتم + آقای ابراهیم خدابنده اوج مسئله داری در فرقه رجوی – قسمت دوم + آقای نوید، ملی گرایی باند رجوی موقوف ! + با مشت آهنین تو دهن رجویها کوبیدم

خانم فاطمه جعفری، مادر طیبه نوری میگوید: چهارده سال است که سران فرقه رجوی دخترم را به اسارت گرفته اند و طی اين سال ها به او اجازه نداده اند تا با من تماس بگيرد. دخترم را با فريب از ترکيه به عراق بردند. دختر من شناختی از اين ها نداشت. خودم هم نمی دانم چرا در دام شان افتاد و خودش را اسير آن ها کرد، برای چیه و با چه هدفی نمی دانم، فقط اين را می دانم که زندگی خودش را نابود کرد.
این مادر رنج کشیده در نبود دخترش حسرت می خورد و فرقه رجوی و سرانش را نفرين می کند. او می گوید: اگر آنها انسان بودند اين بلا را بر سر فرزندان ما نمی آوردند و ما مادران را داغدار نمی کردند، خدا رجوی را لعنت کند نمی دانم از جان فرزندان ما چه می خواهد؟ من آرزو دارم خداوند عمری به من بدهد تا رجوی و ایادیش را پشت ميز محاکمه ببينم و دخترم را بعد از چندين سال در آغوش بگيرم."
نامه خانم فاطمه جعفری به دخترش طیبه نوری
نامه زیر را این مادر دردمند برای دخترش که در فرقه رجوی اسیر است نوشته که البته هرگز به دست او نرسیده است.
به نام خدا
طيبه جان سلام  
بعد از اتفاقاتی که اخيرا در پادگان اشرف رخ داد، اميدوارم که حالت خوب باشد چون ما خيلی نگران حال شما هستيم. طی اين مدت منتظر لحظه ای بودم که تماسی هر چند کوتاه با من داشته باشی. ولی متاسفانه اين برايم به یک رویا تبدیل شده است.
سئوال من اين است که چرا اين قدر بی عاطفه شدی؟ ناسلامتی من مادر شما هستم. واقعا خنده دار نيست سازمانی که مدعی است در تمام نقاط دنيا نفوذ دارد از يک تماس تلفنی با خانواده ترس و وحشت داشته باشد. سازمانی که به اعضای خود اعتنايی نمی کند انتظار داريد به من مادر که ده سال برای ديدن فرزندم لحظه شماری می کنم، توجه داشته باشد. ظلم بالاتر از اين؟ مگر شما نمی بينيد که سازمان خون خوار مجاهدين خلق عمر شما را برای منافع خودش تلف می کند؟ چرا مسعود و مريم رجوی به عراق نمی آيند و سينه خودشان را جلوی گلوله سپر نمی کنند؟ چرا شما ها را جلو می فرستند؟ چرا مريم رجوی زن های با سابقه را در فرانسه دور خودش جمع کرده است و  آن ها را به اشرف نمی فرستد که با عراقی ها درگير شوند؟ چرا بايستی هميشه سطوح پايين سازمان قربانی آقا مسعود وخانم مريم شوند؟ برای چه و برای چه هدفی؟
دختر نازنینت (نگار عباسی) فقط شما را می خواهد. هر موقع مرا می بيند به من می گويد پس بابا و مامان را چه وقت می بينم؟ من جوابی ندارم به او بدهم. در دلم می گويم بايستی از فرقه مخوف رجوی پرسيد به چه دليل فرزندان ما را به اسارت گرفته است؟
طيبه جان به اميد روزی نه چندان دور که به وطنت ايران بازگردی و زندگی جديدی را با دختر و خانواده شروع کنی.
قربانت! مادرت
 ***
نامه آقای غلامرضا نوری برای دخترش
نامه یک پدر داغدیده برای دخترش که سال هاست در فرقه رجوی اسیر است و امکان دیدار با وی وجود ندارد:
23 بهمن 1392
سلام دخترم!
 امیدوارم حالت خوب باشد هر چند که می دانم در محلی که هستی، حال خوبی وجود ندارد ولی ناچارم بگویم که امیدوارم حالت خوب باشد. چندین سال است که تو را ندیده ام دردم را به چه کسی بگویم، خداوند لعنت کند آن کسی را که ما را داغدار کرد. چند بار با کلی مشکلات بیماری به عراق سفر کردم تا شاید بعد از چند سال تو را در آغوش بگیرم ولی این از خدا بی خبران فرقه رجوی به من اجازه ندادند که حتی یک دقیقه شما را ببینم.
آیا این ها از انسانیت بویی برده اند؟ آیا این ها به کسی رحم می کنند؟ با دل شکسته به ایران باز گشتم. فرقه رجوی و سرانش چه فکر می کنند، فکر می کنند مالک انسان ها هستند، فکر می کنند تو از زیر بوته عمل آمده ای، خداوند لعنت کند رجوی و سرانش را، امیدوارم در آینده نزدیک نیست و نابود شوند که با بی رحمی نه فقط من بلکه خیلی ها را داغدار کردند.
طیبه جان برای چه و با چه هدفی پیش این آدم های از خدا بی خبر مانده ای؟ می دانی که الان دخترت (نگار عباسی) چند سال دارد و چقدر سراغ تو را می گیرد و من جوابی ندارم که به او بدهم. حیف نیست عمر خودت را داری به تباهی می کشی و سران سازمان در خارج در بهترین رفاه و آسایش به زندگی خود ادامه می دهند. به این فکر کرده ای که فرقه رجوی ترا فریب داده است؟ این ها اگر انسان بودند به اندازه یک سر سوزن به شما آزادی می دادند که طی این چند سال یک تماس تلفنی با خانواده ات بر قرار می کردی و از احوال شما جویا می شدیم.
من، مادرت و به خصوص دخترت نگار بی صبرانه منتظر آمدنت هستیم. خودت را از فرقه تباهی نجات بده و به آغوش گرم خانواده بازگرد.
دوستدار شما پدرت غلام رضا نوری                
 ***
نامه ای به دخترم طیبه در آلبانی
سلام
من و پدرت هر دو با هم برایت نامه می نویسیم. با خبر شدیم به آلبانی منتقل شده ای بسیار خوشحال شدیم. چند سالی است که از تو خبری نداریم هر چه باشد فرزند ما هستی و ما حق داریم نگران شما باشیم. من و پدرت حسرت به دل مانده ایم که شما نامه ای بدهی و یا تلفنی تماس بگیری و ما را از نگرانی درآوری. آیا این رسم شماست که به پدر و مادرت محل نمی گذاری؟ فکر کرده ای از زیر بوته در آمده ای و کس و کاری نداری. از طرفی دخترت نگار در حسرت دیدن شماست. نگار برای خودش خانمی شده با این وجود نگران شماست و آرزو می کند که هر چه زودتر شما را ببیند. من و پدرت نمی دانیم آیا می توانیم روزی تو را ببینیم. برای چه و برای چه هدفی خودت را به این روز انداختی و در باتلاقی گیر کردی که نمی توانی خودت را بیرون بکشی؟ به دنبال چه چیزی هستی؟ این همه سال عمرت را به تباهی کشیدی بس نیست آخرش می خواهی به کجا برسی؟ به این فکر کرده ای که قبل از هر چیز تو یک انسان هستی و نه یک ربات که کنترل آن دست کسی دیگر باشد و تو را کنترل کند. چرا برای آینده ات فکر اساسی نمی کنی تا بتوانی در دنیای آزاد زندگی کنی؟ خبر داری که دخترت نگار سراغ شما را می گیرد و به شما نیاز دارد ولی متاسفانه در جایی اسیر شده ای که مثل طعمه در تار عنکبوت گیر کرده ای و دارند مثل زالو خون تو را می مکند. کسانی که این بلا را بر سرت آورده اند از انسانیت بویی برده اند؟ آیا آنها معنی و مفهوم زندگی را می فهمند و معنی مادر بودن را می فهمند؟ سر سوزنی هم به فکر دخترت باش. دختری که چندین سال است در حسرت شماست. گناه این دختر چه بود که او را به امان خدا رها کردی و در کنار یک سری آدم های از خدا بی خبر رفتی، کسانی که من، پدرت و پدر و مادرهای بسیاری را داغدار کردند. امیدوارم  خداوند انتقام ما را از رجوی بگیرد. ما همیشه به فکر تو هستیم و لحظه شماری می کنیم که هر چه زودتر به آغوش گرم خانواده برگردی و دخترت را در آغوش بگیری. به امید آن روز.
دوست دار شما مادر و پدرت
 
نامه نگار عباسی به مادرش طيبه نوری؛ اسير در فرقه رجوی
مادر سلام!
اميدوارم حال شما خوب باشد. تا کنون چندين نامه برای شما ارسال کرده ام ولی متاسفانه هيچ جوابی از جانب شما به دست من نرسيده است. اگر جویای احوال من باشید، حالم خوب است. من فرزندی هستم که سه سال بيش نداشت و در اوج نیازعاطفی، پدر و مادرش او را رها کردند. اینک سیزده سال دارم و دوم راهنمايی هستم.
عکسم را همراه اين نامه ارسال می کنم شايد مرا نشناسيد ولی واقعيت دارد من دختر شما نگار هستم من هميشه به فکر شما هستم. نمی دانم شما هم به فکر من هستید؟ شما کجا هستيد که ده سال است يک تماس تلفنی با من نداشتيد، الان که بزرگ شده ام تا حدودی می دانم که کجا زندگی می کنيد و می دانم که در آن محل شما را به اسارت گرفته اند. چند وقت پيش خاله ام با کلی مشکلات به عراق سفر کرده بود تا با شما ملاقاتی داشته باشد ولی موفق نشد. وقتی به ايران بازگشت برايم تعريف کرد که شما در چه محلی زندگی می کنيد و هيچ امکانی به شما نمی دهند که بتوانيد تماس بگیرید و يا نامه نگاری کنيد و از طرفی احساس و عاطفه را در درون آدم ها می کشند و آدم ها را فدای خودشان می کنند. هر چه فکر می کنم که شما برای چه هدفی در آن بيابان و در يک حصار بسته مانده ايد به نتيجه مشخصی نمی رسم. واقعا طی اين ده سالی که نزد شما نبودم از خودتان سوال نکرديد که فرزندتان در کجا به سر می برد و بدون محبت مادری چگونه بزرگ شده است؟ من از شما دلگير نيستم از آن هايی دلگير هستم که اين بلا را بر سر من و شما آورده اند، خداوند آن ها را لعنت کند که صد ها کودک مثل من را در حسرت پدر و مادر گذاشتند. من به اندازه ای بزرگ شده ام که بتوانم کارهای شما را دنبال کنم و شما را از آن زندان قرون وسطايی آزاد کنم. به اميد روزی نه چندان دور که شما را در آغوش بگيرم و محبت مادری را بعد از سالها لمس کنم. به اميد آن روز .
 
نامه ای به مادرم (طیبه نوری) در آلبانی                         
دوشنبه 29 دی‌ ماه سال 1393
سلام
امید وارم حالت خوب باشد. وقتی شنیدم که بعد از چندین سال شما را از عراق به کشور آلبانی منتقل کردند خیلی خوشحال شدم و از طرفی ناراحت بودم که چرا پدرم را همراه شما به آلبانی منتقل نکردند. من برای خودم خانمی شده ام. اگر بخواهم برای شما توضیح دهم که چگونه و با چه سختی هایی بزرگ شدم، بایستی یک کتاب برای شما بنویسم. بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که این چه بلایی بود که بر سر من آمد. پدر و مادری که حاضر نبودند حتی برای یک ساعت مرا ترک کنند الان چندین سال است مرا ترک کرده اند. پس عاطفه پدر و مادری کجا بایستی خودش را نشان دهد؟ سوال من از شما اینست که عمر خودتان را در فرقه رجوی از بین بردید اما به کجا رسیدید؟ آیا هدفی پوشالی که به شما تحمیل کرده بودند محقق شد و یا شما را در راستای اهداف شوم شان بازی دادند، هم شما را بازی دادند و هم مرا محروم از داشتن پدر و مادر کردند. چطور دلتان آمد مرا در کودکی رها کنید؟ فکر این را نکردید که من نیاز به پدر و مادر دارم  و بایستی زیر سایه پدر و مادرم بزرگ می شدم، وقتی دوستانم از من می پرسند که پدر و مادرت کجا هستند خجالت می کشم به آن ها جواب دهم و در دلم می گویم جایی هستند که خودشان هم نمی دانند برای چه آنجا هستند. اگر شما عواطف خودتان را نسبت به من فراموش کرده اید من هنوز نسبت به شما عواطفم را فراموش نکرده ام و به شما نیاز دارم. ای کاش می توانستم به آلبانی سفر کنم و شما را از نزدیک ببینم. با بگیر و ببندی که در فرقه رجوی حاکم است، امیدوارم به شما اجازه دهند که نامه مرا بخوانی. تمام اهل فامیل منتظر آمدن شما هستند که به آغوش گرم خانواده برگردی و در کنار هم زندگی جدیدی را شروع کنیم. به امید روزی که برگردی و در کنار هم باشیم.  
دخترت نگار
 

 

نوشتن دیدگاه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تمام حقوق ترجمه قالب برای rr محفوظ است.