close
تبلیغات در اینترنت

شبهای ترس و هراس در مزر عراق و ایران ( 2 )

من زهرا معینی ، خواهان یک مناظره ای تلویزیونی رودررو و مستقیم با ریئس جمهورمادالعمر و(مسئول شورای ملی مقاومت) هستم
صدای زنان - امروز : سه شنبه 03 مهر 1397
تبلیغات در سایت

مترجم سایت

۲
۱
basn

شبهای ترس و هراس در مزر عراق و ایران ( 2 )

چند ساعت من به حالت چهارپایان از جایم نمی تونستم تکون بخورم چون مهمات تانک منفجر میشد و تولید ترکش میکرد.

ادامه ماجرا

بعد از چند ساعت بالاخره مهمات تانک آقای اکبر محبی تمام شد و از ترکش خبری نبود.و من تونستم از آن چاله کوچک بیرون بیام، باور کنید همه بدنم از اینکه چند ساعت به این حالت مانده بودم خشک شده بود،و فقط نمیدونستم جریان کردها چی شده بود؟

یواش یواش دوستانم را پیدا کردم خدا شکر آسیب جانی نداشتیم و با شلیک هواپیمای آمریکایی کردها هم فرار کرده بودن و ماجرای آنها هم تمام شده بود شب رسیده بود هم تشنه بودم و هم گرسنه ولی در این مورد به کسی چیزی نگفتم چون میدونستم قرارگاه ما نه آب داره و نه غذا!!!

بهادر حقیقت راننده تانک ما در تانک مقداری نان خشک داشت و رفتم آن را برداشتیم و بین دوستانمان تقسیم کردیم راستش من قبل از حرکت تنها چیزی که به ذهنم زده بود آب بود برای همین یک گالون 20 لیتری درون جعبه های تانک گذاشته بودم که متاسفانه بهادر جای آن را با مهمات عوض کرده بود.(مهماتی که هیچ وقت به دردمان نخورد)

در شب ترس آدم چند برابر میشه،چون دیگه نمیشه مثل روز همه جا رو خوب دید،بی خوابی و خستگی و تشنگی و گرسنگی همه و همه بهم فشار آورده بود (همش داشتم به این فکر میکردم با این قوای تانوان جسمی چجوری میخوایم حمله کنیم به ایران؟)

البته تنها من اینجوری نبودم همه قراگاه شیش اینجوری بودن،تنها چیزی که کم داشتیم بارون بود آن شب هم بارونی بارید که بیسابقه بود همه چیز خیس شده بود تنها خوبی که داشت تشنگی را بر طرف کرد ولی دیگه نمی شد راه رفت خاک آنجا روس بود مثل چسب به پای آدم می چسبید.

چند روزی به همین روال گذشت چند صد متری بالاتر از پناهگاه ما یه آبی از کنار یه تپه جاری بود البته خیلی بو میداد ولی تشنگی رو برطرف میکرد،ولی غذایی برای خوردن نبود،یک چوپان به صورت خیلی تصادفی با گله اش از آنجا رد میشد که فرمانده ما از اون چوپان یک گوسفند خرید البته شب بود برای همین خودش هم سر آن را برید و گوشت آن را درون پوست آن گذاشت،چون ما جابی برای نگهداری نداشتیم.صبح وقتی سراغ گوشت رفتیم آنقدر بو گرفته بود که نمیشد طرف آن رفت

شاید برای شما سئوال پیش بیاد شما که چند روز بود غذا نخورده بودید پس چرا شب آن را نخوردید؟

دوستان برای اینکه منطقه در خط آتش بود و نمی شد در شب آتش و یا هر نور دیگری روشن کرد پس ما مجبور بودیم تا صبح صبر کنیم.تا اینکه در روز پنجم از قرارگاه کناری برای ما مقداری جیره رسید باور کنید شاید در آن زمان این بزرگترین آرزویم بود.

بعد ظهر همان روز من با تنی چند از دوستان برای گشت زنی البته با ماشین راه افتادیم به سمت جاده وقتی به نزدیکی جاده رسیدیم دیدم یک گروهان از بچه ها در آنجا ایست بازرسی زدند و یک ماشین آمریکایی در کنار آنها پارک کرده اولش نفهمیدم داستان چیه؟چون من نفر آتش بودم اولًین جمله به من دستور دادند که از پشت سلاح بیام کنار!!!!در منطقه جنگی که هیچ ضمانت وجود ندارد خودمان،خودمون رو خلًا سلاح میکردیم!!!

بعد وقتی رفتم نزدیکتر دیدم بچه ها دارن با سربازهای آمریکایی داستان برای بهم میگن،فهمیدم که رابطه سیاسی را از بالا حل کردن،چون آمریکاییها با بچه ها خوش برخورد بودن و به بچه ها غذاهای آماده داده بودنند.

این بستها درون کارتن بود و داخل آن همه چیز برای یک ماه یک سرباز بود بعد وقتی آمدم پیش بچه های خودمون دیدم:به به شیر، نسکافه خلاصه همه چیز بود،آنوقت ما چند روز بود چیزی نخورده بودیم خیلی ناراحت شدم ولی اصلا بروز ندادم، پرسیدم شما مشکل آب و غذا ندارید؟ یکی از بچه ها با خنده گفت: داری مسخره می کنی، یعنی چی آب و غذا مگه شما ندارید؟یواشکی بهش گفتم ما چند روز بود که چیزی نخورده بودیم،

فقط با تعجب منو نگاه کرد!بعد رفت برام نسکافه آورد.بعد از اینکه برگشتیم به سنگر خودمون فرمانده اف جی ما خبر داد که برادر پیام داده،به دستور فرمانده کل قوا همه یگانها باید بالای زرهی خود پرچم سفید بگذارند تا آمریکایی ها بداند ما در چه نقطه هایی مستقر هستیم ما هم اینکار رو کردیم.یواش یواش به این فکر افتادم از حمله خبری نیست چون نیروهای آمریکایی تعدادشان زیاد شده بود و داشتن از زمین و آسمان ما رو محاصره میکردنند

چند روز بعد به من دستور داده شد تا با برادر هوشنگ دودکانی باید برگردم اشرف راستش دروغ چرا من از این موضوع خوشحال شدم چون میتونستم بعد از 45 روز برگردم بجایی که مثل خونه بود برای من.

بعد من شدم نفر آتش و آمدیم اشرف،وقتی رسیدم به داخل تازه فهمیدم که چقدر موشک خورده به اشرف تقریبًا یک چهارم قرارگاه را زده بود بعد از اینکه رسیدم به آسایشگاه رفتم حمام و بعد لباس عوض کردم رفتم سالن راستش شام مفصلی تدارک دیده بودن من آن شب خیلی خوردم بعد هم رفتم در آسایشگاه و یک خواب راحت کردم.

باید این موضوع را برایتان الان ذکر کنم چون خودم هم تا زمانی که نرسیده بودم به اشرف از آن بی خبر بودم.(فردای آن روز من یکی از فرماندههای قدیمی را دیدم البته من با اون همه جوره حرف میزدم وقتی منو دید بهم گفت از اینکه زنده میبنمت خوشحال هستم بعد بهم گفت راستش قبل از رفتن ندیدمت تا بهت بگم از خودت محافظت کن چون شاید شرایطی پیش می آمد تا باید فرار کنی من واقعًا نمی فهمیدم داره چی میگه بعد اضافه کرد قبل از رفتن ما را صدا کردن و به ما گفتند باید شما اعضای رده بالای سازمان خودتان را حفظ کنید برای همین باید لباس شخصی با خودتان بردارید و نفری هزار دلار هم به ما دادند تا اگه شرایط بدی پیش آمد ما خودمان را به کشور اردن برسانیم و از آنجا سازمان کارهای ما درست میکنه!!!

من داشتم شاخ درمی آوردم اصلًا باورم نمی شد ولی حقیقت بود چون بعدها که از سازمان جدا شدم خیلی از فرمانده های رده بالای سازمان این موضوع را برایم تعریف کردنند)از این لحظه به بعد واقعًا دیگه از همه افراد بالای سازمان بیزار شده بودم ولی اصلًا به روی خودم نیاوردم.ما رفته بودیم جانمان را در این هدف بگذاریم آنها در چه فکرهایی بودنند؟

بچه ها داشتند یواش یواش وارد اشرف میشدند و هم زمان نیروهای آمریکای هم در داخل اشرف مستقر شدن و برای خودشان پایگاه زدند.چند روزی گذشته بود که به من دستور دادند که شما با چند تا از برادرهای دیگر باید برید و حفاظت جاده اصلی که به درب وردی اشرف منتهی میشه را بر عهده بگیرید و شما برادر علیرضا راننده خودرو هستی.

من رفتم و ماشین رو از ترابری تحویل گرفتم و رفتیم در آدرس گفته شده بود مستقر شدم.کار ما این بود در فاصله 500متری در جاده اصلی عراق را ایست بازرسی بزنیم و همه ماشین ها رو به غیر از خودروهای آمریکایی چک و بازرسی میکردیم و نباید هیچ خودروی بی هماهنگی وارد جاده اشرف میشد.

در همین یکی دو روز بود که من آمدم داخل ماشین و تنها بودم ناخداگاه رادیو را روشن کردم و پیچ آن را چرخاندم دیدم داره فارسی صحبت می کنه،(رادیو نجات )راستش بعد از سالیان بود که داشتم رادیو ایران را گوش میکردم چون ما حق نداشتیم رادیو و یا تی وی به غیره از سازمان را گوش و یا نگاه کنیم باور کنید داشت در مورد منافقین(مجاهدین) صحبت میکرد از طرفی مترسیدم کسی بیاد از طرفی میخواستم بدونم چی میگه برای همین دستم را گذاشتم رو دکمه تا اگه کسی آمد خاموش کنم (سران سازمان منافقین که 124 نفر میباشند قبل از جنگ آمریکا و عراق همه فرار کردن و رفتند به فرانسه مریم رجوی هم در این لیست میباشد)این خبر دیگه منو گیج گیج کرد مگه میشه ما رو گذاشته باشند و فرار کردن به فرانسه؟

این داستان ادامه دارد

علیرضا نصراللهی انجمن یاران ایران

نوشتن دیدگاه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تمام حقوق ترجمه قالب برای rr محفوظ است.